تبليغاتX
گوناگون از اخباراهل سنت ایران ومنطقه
اعتراض به بازداشت روحانی اهل سنت در سنندج  
ایوب گنجی
ماموستا ایوب گنجی طی سالهای گذشته اعتراضاتی به آنچه توهین به مسلمانان اهل سنت و باورهای آنان می داند ابراز می کرد
جمعی از نمازگزاران جمعه مسجد قبا در شهر سنی نشین سنندج، مرکز استان کردستان ایران، پس از نماز در اعتراض به بازداشت یکی از امامان جمعه این مسجد دست به تظاهرات زدند.

نمازجمعه مسجد قبا که از مساجد جامع اصلی و نوساز سنندج به شمار می رود، قرار بود هفته گذشته به امامت ماموستا ایوب گنجی، از روحانیون سرشناس سنندج برگزار شود اما چند ساعت پیش از برگزاری نمازجمعه، ماموستا ایوب گنجی به همراه برادرش و چند نفر دیگر از جمله ماموستا حسن زارعی، یکی دیگر از روحانیون سنندج به دست مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شدند.

با گذشت یک هفته از بازداشت ماموستا ایوب گنجی و همراهانش، از سرنوشت آنان و محل بازداشتشان اطلاعی در دست نیست.

ماموستا برهان الدین عالی که امامت نمازجمعه این هفته مسجدقبا را به عهده داشت در خطبه های نمازجمعه به نمازگزاران گفت که مسئولان به وی قول داده اند که طی هفته آینده خبرهای خوشی از ماموستا ایوب گنجی و سایر بازداشت شدگان بدهند.

با این حال، شماری از نمازگزاران مسجد قبا پس از نمازجمعه این هفته دست به تظاهرات زدند و با حرکت بسوی میدان بهاران که در نزدیکی مسجد قبا قرار دارد، شعار الله اکبر سردادند.

بنابر گزارشها، مأموران پلیس ضدشورش از این تظاهرات که ظاهراً بدون اعلام قبلی برگزار شده بود مراقبت کردند اما دخالتی برای متفرق کردن تظاهرکنندگان نکردند، هرچند در پایان تظاهرات چند تن از تظاهرکنندگان بازداشت شدند که هویتشان هنوز اعلام نشده و مشخص نیست که آیا آزاد شده اند یا نه.

ماموستا ایوب گنجی و ماموستا حسن زارعی که همراه با وی بازداشت شده، مکتبی تحت عنوان توحید و عرفان را در سنندج پایه گذاری کرده و اداره می کنند که تلفیقی از آموزه های شرعی و عرفانی در آن تدریس می شود، بی آنکه ارتباطی با جریانها و فرقه های صوفی که از دیرباز فعالیتی گسترده و تاریخی در کردستان دارند ارتباطی داشته باشد.

ماموستا ایوب گنجی طی سالهای گذشته اعتراضاتی به آنچه توهین به مسلمانان اهل سنت و باورهای آنان می داند ابراز می کرد و در این زمینه، مجموعه جزوه ها و کتابهایی تحت عنوان "حقایق تاریخی برای نسل جوان" انتشار داد.

کتابهای ماموستا ایوب گنجی در پاکستان چاپ و به ایران وارد می شد که در یک مورد، شمار زیادی از این کتابها در مرز ایران و پاکستان کشف و ضبط شد.

به دنبال این فعالیتها، وی سوم آذر (24 نوامبر) سال گذشته به حکم دادسرای ویژه روحانیت همدان که استان کردستان در حوزه قضائی آن قرار دارد بازداشت و متهم شد که با نوشتن كتابهای "تفرقه آميز"، به ایجاد تفرقه و اختلاف و ضربه زدن به وحدت شيعه و سنی پرداخته و به مقدسات اهل تشيع و علما و بزرگان شيعه اهانت کرده است.

ماموستا گنجی همچنین متهم شد که کتابهایش را بدون مجوز وزارت ارشاد و با جعل شماره ثبت کتابخانه ملی چاپ کرده است.

وی پس از یک شب بازداشت با قرار وثیقه 120 میلیون تومانی آزاد شد اما هنوز گزارشی از مراحل بعدی دادرسی و صدور حکم در مورد وی گزارش نشده است.

ماموستا گنجی سپس در پنجم بهمن (26 ژانویه) گذشته، پیش از خطبه های نمازجمعه مسجد قبا نطق اعتراض آمیزی کرد و در آن به مسائلی همچون مرگ مشکوک یک دانشجوی سنندجی در بازداشتگاه اداره اطلاعات، رد صلاحیت شمار زیادی از داوطلبان کرد برای نمایندگی مجلس شورای اسلامی و تبلیغ تشیع در شهر سنی نشین سنندج اعتراض کرد.

وی دو روز پس از ایراد این سخنرانی ناپدید شد و دوازده روز بعد به محل سکونت خود بازگشت.

مختار زارعی، فعال دانشجوی در سنندج، در گفتگو با بخش فارسی بی بی سی گفت که ماموستا گنجی در حالی پیدا شد که از لحاظ جسمی ضعیف، بیمار و بی رمق بود و حتی دچار فراموشی شده بود.

آقای زارعی می گوید که پس از آنکه در شهر سنندج شایع شد که ماموستا گنجی طی این مدت بازداشت شده بوده، مسئولان استان کردستان این شایعات را تکذیب و از طریق رسانه های محلی اعلام کردند که ناپدید شدن او هیچ ارتباطی با نهادهای امنیتی نداشته و احتمالاً ناپدیدشدن او در نتیجه اختلافات خانوادگی و مسائل شخصی بوده است.

به گفته مختار زارعی، مسئولان محلی در حالی بازداشت ماموستا گنجی را تکذیب می کردند که در زمانی که وی ناپدید شده و احتمال بازداشت او مطرح شده بود، یکی از نمایندگان سنندج در جلسه ای با فعالان دانشجویی و مذهبی شهر گفته بود با مسئولان در مورد ماموستا گنجی صحبت کرده و آنها قول آزادی وی را داده بودند.

این فعال دانشجویی می گوید که تناقض میان گفته های نماینده سنندج و مسئولان استان برای مردم سنندج شک برانگیز بود.

|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:15
دیدار جیمی کارتر با خالد مشعل، رهبر تبعیدی حماس 
 

جیمی کارتر، رئیس جمهور سابق آمریکا، به دمشق سفر کرده و در حال دیدار با خالد مشعل، رهبر سیاسی تبعیدی حماس، است.

انتظار می رود راه های وارد شدن حماس به گفتگوهای صلح خاورمیانه و نیز آزادی سرباز اسرائیلی اسیر در دست حماس، از محورهای این دیدار باشد.

آقای کارتر بعد از ورود به دمشق، با بشار اسد رئیس جمهور سوریه دیدار کرد. سفر به سوریه بخشی از سفر او به منطقه خاورمیانه برای گفتگو درباره بحران اسرائیل - فلسطین است.

جیمی کارتر، رئیس جمهور سابق آمریکا، به دمشق سفر کرده و در حال دیدار با خالد مشعل، رهبر سیاسی تبعیدی حماس، است.

انتظار می رود راه های وارد شدن حماس به گفتگوهای صلح خاورمیانه و نیز آزادی سرباز اسرائیلی اسیر در دست حماس، از محورهای این دیدار باشد.

آقای کارتر بعد از ورود به دمشق، با بشار اسد رئیس جمهور سوریه دیدار کرد. سفر به سوریه بخشی از سفر او به منطقه خاورمیانه برای گفتگو درباره بحران اسرائیل - فلسطین است.

آقای کارتر در روزهای پیشین سفر خود با مقامات حماس در قاهره و شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، دیدار کرده است. اما دیگر مقامات اسرائیلی به او بی توجهی کرده و با او دیدار نکرده اند.

البته الی ییشای، وزیر صنایع اسرائیل، به آقای کارتر گفته که مایل است با مقامات حماس دیدار و گفتگو کند.

به گفته سخنگوی آقای ییشای، او پیش از سفر آقای کارتر به دمشق پیشنهادی را تقدیم آقای کارتر کرده، و به او گفته که برای گفتگو درباره آزادی یک سرباز اسرائیلی، "آماده است با هر کدام از مقامات حماس که لازم باشد -از جمله آقای مشعل- دیدار کند."

گلعاد شالیط، سرباز اسرائیلی، حدود دو سال پیش در عملیاتی در داخل مرز اسرائیل، به اسارت جنبش حماس در آمد.

دیدار احتمالی آقای ییشای، که رهبر حزب ارتدوکس شاس نیز هست، مخالف سیاست های دولت اسرائیل خواهد بود. شاس با در اختیار داشتن چهار کرسی، یکی از احزاب اصلی دولت ائتلافی اسرائیل است.

اهود اولمرت، نخست وزیر اسرائیل، به روزنامه یدیعوت آهارانوت گفت دلیل دیدار نکردنش با آقای کارتر این بوده که ممکن بود این دیدار، به عنوان مذاکره با حماس تلقی شود.

دیگر وزرای کابینه اسرائیل نسبت به این که آقای ییشای اجازه پیدا کند که به تنهایی وارد مذاکره درباره سرباز زندانی شود، ابراز تردید کردند.

اسحاق هرتزوگ، وزیر رفاه اسرائیل، آقای کارتر را متهم کرد به سازمانی که بعضی کشورها آن را تروریستی می دانند، اعتبار می دهد.

'آتش بس دو طرفه'

خالد مشعل، رهبر سیاسی تبعیدی حماس
خالد مشعل گفته است حماس به دنبال آتش بس دو طرفه با اسرائیل است

آقای کارتر در سال 2002 به دلیل تلاش هایش در راه صلح خاورمیانه موفق به دریافت ایزه صلح نوبل شد. او رد سال 1979 میانجی اصلی در راه امضای قرارداد صلح بین مصر و اسرائیل بود. این قرارداد اولین قرارداد بین اسرائیل و یک دولت عربی بود.

خالد مشعل که در سال 1997 از عملیات ترور نیروهای اسرائیلی نجات پیدا کرد، در مارس 2004 و بعد از ترور شیخ احمد یاسین، رهبر حماس، بدست نیروهای اسرائیلی به سمت رهبری سیاسی گروه منصوب شد.

آقای مشعل پیش از این گفته است حماس ابتکار صلح عربی را می پذیرد و از آن حمایت می کند. بر اساس این طرح اعراب اسرائیل را به رسمیت می شاسند و با آن قرارداد صلح امضا می کنند و در مقابل، اسرائیل از سرزمین هایی که در جنگ 1967 در کرانه باختری اشغال کرده کاملا خارج می شود، شهرک های یهودی نشین را برمی چیند، و دولت فلسطینی به پایتختی بیت المقدس شرقی را به رسمیت می شناسد.

به گفته آقای مشعل حماس خواستار آتش بس دو طرفه است، که شامل کرانه باختری نیز بشود و نیز خواستار آن است که مرزهای غزه دوباره گشوده شود - اما هر چیز غیر از آن "تسلیم" فلسطینیان به اسرائیل است.

کاندولیزا رایس، وزیر خارجه آمریکا، دیدار احتمالی جیمی کارتر با آقای مشعل را تقبیح کرده و گفته است که دو بار به آقای کارتر توصیه کرده که با رئیس دفتر سیاسی حماس دیدار نکند.

با این حال، آقای کارتر در گفتگو با روزنامه اسرائیلی هاآرتص تاکید کرده است که برای دیدار با خالد مشعل مخالفتی از سوی مقام های آمریکایی مشاهده نکرده است.

به گفته آقای کارتر وی پیش از سفر به خاورمیانه سعی کرده است تا با کاندولیزا رایس تلفنی گفتگو کند اما به دلیل عدم حضور خانم رایس در آمریکا وی با دیوید ولش معاون وزیر خارجه آمریکا صحبت کرده و مخالفتی از جانب او ندیده است.

|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:4
هشدار القاعده در مورد امکان تفاهم میان ایران و آمریکا  
 
ایمن ظواهری
ظواهری می گوید ایران به دنبال منضم کردن جنوب عراق و شرق شبه جزیره عربستان به خود است
در پیام صوتی تازه ای منسوب به ایمن ظواهری، مرد شماره دو شبکه القاعده، نسبت به دستیابی ایران و آمریکا به تفاهم بر سر تقسیم قدرت در خاورمیانه هشدار داده شده است.

در این پیام صوتی شانزده دقیقه ای که به مناسبت پنجمین سالگرد تسخیر عراق به دست ارتشهای آمریکا و متحدانش از طریق شبکه اینترنت منتشر شده، ایمن ظواهری می گوید: "اهداف ایران واضح است: منضم کردن جنوب عراق و شرق شبه جزیره عربستان به خود، گسترش نفوذ خود به منظور حفظ ارتباط با پیروانش در لبنان. چه بسا تفاهمی میان ایران و آمریکا ایجاد شود بر این اساس که ایران در مقابل دستیابی به تمام یا بعضی از اهدافش، برتری طلبی آمریکا را در منطقه نادیده بگیرد".

ایمن ظواهری همچنین به مقتدی صدر، روحانی تندرو شیعه عراقی حمله کرده، او را جوان مغروری خوانده که بازیچه دستگاه اطلاعاتی ایران شده و به گونه ای رفتار کرده که مضحکه جهانیان شده است.

وی در مورد مقتدی صدر که گفته می شود اکنون در ایران به سر می برد گفته است: "او یک بار سلاحش را تحویل می دهد، یک بار وارد سیاست می شود، یک بار از سیاست خارج می شود، یک بار فعالیت سپاه مهدی (نیروی مسلح تحت امرش) را متوقف می کند و یک بار توقف فعالیت سپاه مهدی را به تأخیر می اندازد، یک بار به حمایت از مقاومت علیه اشغالگران قیام می کند و بار دیگر از این کار دست بر می دارد، یک بار دیگر هم برای حل مشکل سپاه مهدی به مراجع شیعه مراجعه می کند".

ادعای تلاش ایران برای تبدیل شدن به قدرت برتر خاورمیانه از طریق اتکا بر نیروهای سیاسی شیعه در این منطقه، موضوعی است که علاوه بر سردمداران شبکه القاعده از جانب برخی رهبران و سیاستمداران در داخل و خارج از جهان عرب نیز مطرح می گردد و نسبت به آن هشدار داده می شود.

اظهارنظرهای برخی سیاستمداران ایرانی نیز به این ادعا دامن می زند، نمونه ای از آن سخنرانی اخیر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در شهر قم است که گفت دو هدف را دنبال می کند، اول ساختن ایران و بعد اصلاح وضعیت جهان.

از سوی دیگر، با اینکه شبکه القاعده بارها در برابر ایران جبهه گرفته، رئیس جمهور آمریکا از همسویی سیاستهای ایران و شبکه القاعده در عراق سخن می گوید.

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2008/04/080418_mf_zawahiri.shtml

|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 16:2
دستگیری یکی از قاتلان زنان بلوچ توسط دلیر زنان و همکاری جوانان بلوچ 
دستگیری یکی از قاتلان زنان بلوچ توسط دلیر زنان و همکاری جوانان بلوچ به گزارش آژانس خبری تفتان یکی از قاتلان زنان بلوچ توسط دلیرزنان و همکاری جوانان بلوچ دستگیر شد. خبرنگار تفتان از زاهدان می گوید یک فرد زابلی که قصد ربودن سه زن بلوچ دیگر را داشت با مقاومت زنان بلوچ مواجه شد و بالاخره به دام جوانان بلوچ افتاد. این فرد زابلی ک سه زن بلوچ را که دو زن جوان و یک پیرزن بودند را از روبروی بیمارستان سوار تاکسی می کند هنگامیکه می خواهد از مسیر منحرف شود پیرزن که در صندلی جلوئی نشسته بوده می گوید آقا شما از مسیر بیرون شدید و شروع به سر و صدا می کند که راننده یک مشت به این پیرزن می زند در این هنگان دختری که پشتش نشسته بوده چادرش را از سرش در می آورد و به گردن راننده می اندازد و به طرفش می کشد که فرمان از دست راننده خارج می شود و خودرو از جاده بیرون می شود در این هنگام چند جوان بلوچ که سوار بر خودروی خود بودند صحنه را مشاهده می کنند و جلوی خودروی تاکسی را می گیرند و راننده را بعد از کتک کاری سوار خودروی خود می کنند و به نقطه نامعلومی می برند. خبرنگار تفتان می گوید که این زابلی پست فطرت اعتراف کرده است که رژیم و اطلاعات به وی و چند تن دیگر دستور چنین کارهائی داده اند و طبق گزارشها سی دی اعترافات این زابلی به زودی پخش خواهد شد. این فرد در اعترافاتش گفته است که تاکنون بیست زن بلوچ را به همین طریق کشته است. خبرنگار تفتان می افزاید امروز استاندار و فرماندار نزد سفید ریشان طایفه بلوچ رفته و از آنان خواسته اند که این زابلی را به آنها تحویل دهند اما سفید ریشان گفته اند که فرد مذکور در دست آنها نیست و هیچ قدرتی هم بر جوانان دلیر مرد بلوچستان ندارد. همچنین برخی نهادها با شیخ الاسلام مولوی عبدالحمید تماس گرفته و از ایشان خواسته اند تا این زابلی قاتل را از دست جوانان بلوچ بگیرد و به رژیم تحویل دهد ولی مثل اینکه جوانان به حرف هیچ کس توجه نمی کنند و این انسان پست فطرت را به سزای اعمال ننگینش خواهند رساند. به محض رسیدن اخبار بیشتر در این مورد بازدیدکنندگان را مطلع خواهیم کرد. http://www.taftaan.blogsky.com/?PostID=234
|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 16:4
ترکیه در آستانه سقوط دولت عثمانی 
سرانجام فعالیت‌های این جنبش طی دهه‌ها، آرام‌آرام به ثمر نشست و در دهه 1980 میلادی با تأسیس احزاب دارای گرایش اسلامی تبلور سیاسی و عینی پیدا کرد. در واقع ظهور احزاب دارای گرایش اسلامی در ترکیه و استقبال عمومی از آنها سبب شد که بار دیگر ترکیه مورد توجه خاص دنیای اسلام قرار گیرد. --------------------------------------------------------------------- ترکیه در آستانه سقوط دولت عثمانی تا پیروزی اسلام‌خواهان صلاح‌الدین شهنوازی ظهور سلسله عثمانی و سیطره آن بر بخش وسیعی از سرزمین‌های آسیا، اروپا و شمال افریقا یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ است.(1) عثمان پسر ارطغرل که دولت عثمانی، با بیش از پنج قرن حکومت و اقتدار و قلمرو گسترده در سه قاره آسیا، اروپا و افریقا، به او منسوب است، در سال 656هـ./ 1258م. به دنیا آمد، همان سالی که لشکر مغولان با فرماندهی هلاکوخان به بغداد، مرکز خلافت عباسی، حمله کردند. در اثر حمله مغولان مسلمانان با مصایب بزرگ و حوادث تلخ و دردناکی مواجه شدند. در تقارن این ولادت و آن مصیبت جانکاه، سر لطیفی نهفته بود. پس از رسیدن جهان اسلام و امت اسلامی به آخرین حد از ضعف و انحطاط، روزنه امید و نقطه آغازی برای حیات مجدد و سیر صعودی به سوی عزت و اقتدار پدیدار گشت.(2) عثمان اول دولت عثمانی را در سال 699هـ./ 1299م. بنیان نهاد. عثمانی‌ها پس از دو قرن و نیم سیادت جهان اسلام را به دست گرفتند و توانستند تا قرون متمادی از کیان آن محافظت کنند. دوره‌های زمامداری عثمانی‌ها زمامداری عثمانی‌ها را به چهار دوره می‌توان تقسیم کرد: 1ـ دوران انسجام اولیه و شکل‌گیری دولت عثمانی تا استقرار و تثبیت آن. در این دوره هفت نفر سلطنت کردند: عثمان اول، اورخان اول، مراد اول، بایزید اول، محمد جلبی و مراد دوم. 2ـ دوران اوج‌ اقتدار دولت عثمانی که با فتح قسطنطنیه (857 هـ./ 1453م.) آغاز و حدوداً تا پایان دوران زمامداری سلطان سلیمان قانونی (974 هـ./ 1566م.) تدوام داشت. در این دوره چهار نفر زمامدار بودند: محمد دوم معروف به سلطان فاتح، بایزید دوم، سلطان سلیم اول (یاوز) و سلطان سلیمان قانونی. 3ـ دوران رکود و یکنواختی دولت عثمانی که با مرگ سلطان سلیمان قانونی و بر تخت نشستن سلطان سلیم دوم آغاز و تا دوران زمامداری سلطان عبدالحمید دوم (1293 هـ./ 1876م.) ادامه یافت. این دوره که بیش از سه قرن به طول انجامید، طی یک فرآیند تدریجی، انحطاط دولت مقتدر عثمانی را رقم زد. خود این دوره چند مرحله داشت؛ مرحله اول آن با زمامداری سلطان سیلم دوم (974 هـ./ 1566م.)، سلطان مراد سوم (982 هـ./ 1574م.)، سلطان محمد سوم (1003 هـ./ 1595م.) و سلطان احمد اول (1012 هـ./ 1603م.) همراه بود. زمامداران این مرحله گرچه اقتدار و قاطعیت زمامداران پیشین را نداشتند اما توانستند از اقتدار دولت عثمانی که به آنان به ارث رسیده بود تا حدود زیادی محافظت کنند. در مرحله دوم این دوره (1203ـ 1026هـ./ 1788ـ 1603م.)، سیزده نفر به سلطنت رسیدند که عموماً سلاطین ضعیفی بودند و توان اداره چنین قلمرو عظیمی را نداشتند. گر چه هر یک از آنها به نوبه خود تلاشهایی را برای حفظ اقتدار دولت عثمانی انجام دادند اما هرج و مرج داخلی، دفع تهدیدات و تهاجمات خارجی و نبرد در جبهه‌های مختلف توان دولت عثمانی را تحلیل برده بود. و اما در مرحله اخیر این دوره (1293ـ 1203هـ./ 1876ـ 1789م.)، پنج نفر قدرت را به دست گرفتند: سلطان سلیم سوم (1203هـ./ 1789م.)، سلطان محمود دوم (1223هـ./ 1808م.)، سلطان عبدالمجید اول (1255هـ./ 1839م.)، سلطان عبدالعزیز (1277هـ./ 1861م.) و سلطان مراد پنجم (1293هـ./ 1876م.). در این دوره، با روی کار آمدن سلطان سلیم سوم دولت عثمانی وارد مرحله جدیدی شد و با شکست از اتریش، شکستها ادامه یافت و نیروهای عثمانی ضعیف شده و کم کم از اروپا عقب‌نشینی کردند. در همین مقطع فرانسوی‌ها از ضعف دولت عثمانی استفاده کرده و به فرماندهی ناپلئون بناپارت به مصر حمله نموده و آنجا را به تصرف خود درآوردند. گرچه حمله فرانسه‌ دفع شد، اما نفس اشغال اثر عمیقی بر مصر و مشرق زمین گذاشت و محافل فراماسونری یهودی توانستند به سرزمین‌های اسلامی راه یابند و خنجر مسموم خود را در پیکر جهان اسلام فرو برند و طرفدارانی برای ترویج افکار و برنامه‌های خود پیدا کنند. سرانجام تلاشهای آنها به بار نشست و توانستند محمدعلی پاشا حاکم مصر را برای این منظور تربیت نمایند. او هم به نمایندگی از فرانسه، بریتانیا، روسیه، اتریش و سایر کشورهای اروپایی ضربات دردناکی بر مصر، جزیره‌العرب، شام و دولت عثمانی وارد کرد، طرحها و برنامه‌های استعماری آنان را عملی ساخت و در جهان اسلام بستری مناسب برای تأمین خواسته‌های غربی‌ها فراهم کرد. در واقع تجربه محمدعلی پاشا الگویی برای رهبران بعدی امثال کمال آتاتورک قرار گرفت. این وضعیت سبب شد کشورهای اروپایی به انتهای ضعف دولت عثمانی، ضربه‌پذیری و به بن‌بست رسیدنش پی ببرند. گرچه حکام بعدی عثمانی تلاش کردند از این بن‌بست رهایی یابند، اما کار از کار گذشته بود. 4ـ دوران اوج اصلاحات و تلاش برای بازیابی قدرت امپراتوری عثمانی که با زمامداری سلطان عبدالحمید دوم از سال 1293هـ./ 1876م. همراه بود. سلطان عبدالحمید دوم اصلاحات مهمی در دستگاه دولت ایجاد نمود؛ با استبداد وزرا مبارزه کرد، با سیاست غربی‌کردن دولت عثمانی به شدت برخورد نمود، در یک فرصت مناسب قانون اساسی را که حکام قبلی از قانون اساسی فرانسه، بلژیک و سوئیس اقتباس کرده بودند ملغی اعلام کرد، رهبران نهضت غرب‌گرایی را تبعید نمود، نفوذشان را تضعیف کرد، و به اصلاح ساختار دولت مطابق موازین اسلامی پرداخت. سلطان عبدالحمید وقتی از برنامه‌های و توطئه‌های یهود دونمه بر ضد اسلام اطلاع یافت، مبارزات شدیدی را علیه آنها آغاز کرد. آنها نیز به مقابله برخاستند و با فعال کردن حرکت‌های فراماسونری در بلاد اسلامی و استفاده از شعار آزادی، دموکراسی، مبارزه با استبداد و … اختلاف و دودستگی گسترده‌ای در نظام عثمانی پدید آوردند. در واقع یهودیان دونمه سنگ بنای اجرای اهداف جهانی یهود را گذاشتند و برای تحقق اسکان صیهونیست‌ها در سرزمین فلسطین تلاش می‌کردند. اما سلطان عبدالحمید سد بزرگی در برابر برنامه‌های سران صهیون بود. آنها با پیشنهاد مال کلان به سلطان خواستند به اهداف خود جامه عمل بپوشانند، ولی موفق نشدند. سلطان تدابیر لازم را برای عدم واگذاری و فروش زمین به یهودیها در فلسطین اتخاذ کرد و هیچ اختیاری به یهودیها در آن سرزمین نداد تا زمینه‌ برای سلطه آنان بر فلسطین فراهم نشود. این امر سبب شد صهیونیسم جهانی برای تقویت دشمنان سلطان، فعالیتهای گسترده‌ای آغاز نمایند. آنان از شورشیان ارمنی، ملی‌گرایان بالکان و حزب اتحاد و ترقی حمایت کردند و با هر حرکتی که درصدد جدایی از دولت عثمانی بود، همکاری می‌کردند. سرانجام حزب اتحاد و ترقی با حمایت همه‌جانبه اروپا و محافل یهودی، سلطان عبدالحمید دوم را از حکومت عزل کرد. بریتانیا و یهودیان توانستند مصطفی کمال را به سوی رهبری دولت عثمانی پیش ببرند و موفق هم شدند. مصطفی‌کمال نیز طرحها و اهداف آنها را پیاده کرد و دولت عثمانی با سرنوشت غم‌انگیزی مواجه شد.(3) عوامل عمده سقوط دولت عثمانی ترکان عثمانی پس از چند قرن شکوه و اقتدار، در میانه سده نوزده میلادی با وضعیت دشواری مواجه شدند. آنان هر چند بر کشوری آزاد و پهناور حکومت می‌کردند، اما با گذر روزگار تا حدودی روحیه خودباوری را از دست داده بودند و آن شور و نیروی ایمان و یقین سده‌های نخست را نداشتند. از طرف دیگر تمدن غرب با حیات تازه‌اش، به رقیبی تازه نفس و نیرومند برای دولت عثمانی تبدیل شده بود. این تمدن با خود یک انقلاب صنعتی، علمی و فکری به همراه داشت که روز به روز افق و دایره‌اش فراخ و فراختر می‌شد. ترکان نمی‌توانستند در برابر آن چشمان خود را ببندند، زیرا مرکز حکومت آنان در اروپا قرار داشت. دولتمردان دوره‌های اخیر دولت عثمانی، در بهره‌گیری از دانش‌های سودمند اروپا، صنایع، شیوه‌های نظامی و ساز و کارهای مدیریتی جدید، تا حد ارتکاب گناه کوتاهی ورزیده بودند. عالمان و رهبران دینی نیز در جهت‌دهی علمی و فکری کشور و مردم و تبیین بایدها و نبایدها بشدت از خود کوتاهی و سستی نشان داده بودند، و این امپراتوری پرگستره در مرز دانش و معرفت اندیشه‌های قرن هیجدهم و پیش از آن توقف کرده بود. افزون بر این، پادشاهان از نام دین و خلافت برای حفظ مصالح منحصر به خود و برآوردن خواسته‌های‌شان بهره‌برداری می‌کردند. آنان عامل عمده عقب‌ماندگی کشور و شکست‌ها و سرخوردگیهایی بودند که مردم این سرزمینها را محاصره کرده بود.(4) سرانجام دستگاه دولت عثمانی نتوانست در مقابل پیشرفت فزاینده اقتصادی و سیاسی مغرب زمین به نوسازی درونی و تقویت خود بپردازد و از همین رو در اواخر قرن نوزده به سرعت رو به ضعف نهاد و تا آستانه فروپاشی پیش رفت. جنگ جهانی اول تیر خلاصی بر پیکر بیمار امپراتوری عثمانی بود و کیان آن را از هم متلاشی کرد. واکنش جهان اسلام در برابر تمدن غرب اوضاع ترکیه در آستانه فروپاشی امپراتوری عثمانی و پس از آن را با اقتباس‌هایی از کتاب گرانسنگ «الصراع بین الفکره الاسلامیه و الفکره الغربیه فی الأقطار الإسلامیه»، اثر اندیشمند فرزانه معاصر علامه سید ابوالحسن ندوی ذکر می‌کنیم. وی می‌نویسد: جهان اسلام در میانه قرن نوزده میلادی با معضلی بس سخت، پیچیده و حساس روبه‌رو شد و این معضل چگونگی مواجهه با تمدن جدید غرب بود. ترکیه نیز یکراست و بیش از سایر کشورهای اسلامی با این معضل رو‌به‌رو شد، زیرا ترکها در تاریخ چند صدساله اخیر در دنیای اسلام موقعیت ویژه و بی‌نظیری داشتند. آنها عهده‌دار آخرین امپراتوری اسلامی (نظام خلافت) بودند. نگاه رهبران جهان اسلام نیز به ترکیه دوخته بود که چگونه از این آزمون بیرون خواهد آمد و چه راهی را در پیش خواهد گرفت. در ضمن، در تاریخ گذشته مسلمانان هیچ پیشینه‌ای از چنین تجربه، و رهنمودی برای چیره شدن بر چنین وضعی پیدا نمی‌شد؛ زیرا اوضاعی که با آن روبه‌رو بودند، یکدست تازه و زاده شرایط، خاستگاه‌ها و دوره زمانی ویژه‌ای بود. برون‌رفت پیروزمندانه از این دوره حساس، به زیرکی سرشار، شناخت درست و ژرف از اسلام و تمدن غرب و جهاد و دلیرمردی مؤمنانه و اجتهاد قهرمانانه نیاز داشت. به واقع این یک کار بزرگ و سخت بود و ترکیه ناگزیر می‌باید به آن دست می‌یازید. تمام جهان اسلام نیز آمادگی کامل برای پیروی از آن داشت. تا حدود بسیاری آینده فکری، فرهنگی، دینی و سیاسی جهان اسلام با موضع‌ ترکیه گره خورده بود. این وضعیت هیچ گونه تأخیر و بی‌توجهی را بر نمی‌تافت و ترکیه نیز نمی‌توانست بی‌اعتنا و شتابان از آن بگذرد. علامه ندوی رحمه‌الله در بخشی دیگر از کتابش می‌نویسد: جهان اسلام می‌توانست در برابر این معضل شگرف، سه موضع انتخاب کند که به گمان من جز این سه مورد، موضع چهارمی وجود نداشت. موضع نخست، موضع منفی بود؛ به این معنا که جهان اسلام یکسره به سینه این تمدن و دستاوردهایش دست رد می‌زد و در موضع یک مخالف شورشی و یا در موضع یک بی‌طرف خلوت‌گزین قرار می‌گرفت، که نه از این تمدن چیزی اقتباس کند و نه به هیچ دانش و صنعتی که اروپاییان در آن به برتری و تخصص دست‌یافته‌اند اجازه ورود به قلمروش بدهد. نه از تجارب غرب در حوزه‌های فیزیک، شیمی، ریاضی و تکنولوژی استفاده کند و نه هم ابزار، صنعت، تجهیزات، ابزارهای جنگی، کالاها و امکانات زندگی را از غرب وارد کند. این موضع، ناگزیر واپس‌ماندگی بسیاری از کاروان زندگی را به بار می‌آورد و پیوند این بخش از جهان را با بخش‌های دیگر آن از هم می‌گسلد و آن را به جزیره‌‌ای دورافتاده، بی‌اهمیت و بدون استحکام تبدیل می‌کرد. افزون بر آن، چنین موضعی نشان‌ از تنگ‌نظری و معطل ساختن نیازها و توانایی‌های فطری داشت. و گرفتن چنین موضعی جنایتی بزرگ در حق اسلام و برداشت نادرستی از دینی بود که به کاربست خرد و اندیشه در هستی و اقتباس هر شیء خوب و سودمند از هر منبعی که باشد، تشویق کرده و می‌کند و به انسان به مثابه جانشین خداوند در زمین می‌نگرد. موضع دوم، موضع تسلیم و کرنش کامل و موضع یک موجود دنباله‌رو و شاگرد پاکدل و کودکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده است. بر اساس این موضع، جهان اسلام یا بخشی از آن بایستی این تمدن مادی و ماشینی و دارای ساختارهای اقتصادی و سیاسی را که در فضایی به دور از فضای این سرزمین‌ها آن هم زیر فشار و جهت‌دهی عوامل و رخدادهای ویژه پدید آمده و رشد کرده بود، بپذیرد و مقلد محض آن شود و آنگاه بکوشد در تمام آن سرزمین اسلامی، آن را اجرایی کند و در راه آن هر دشواری و سختی را تاب بیاورد و بهایی هنگفت در راه آن بپردازد. میان این دو موضع افراط و تفریط، موضع سومی نیز متصور است که راهی بسیار معقول و مطلوب و به حق و حقیقت نزدیک است، و آن اینست که جهان اسلام غرب را به عنوان پیشوا و اختیاردار جهان نشناسد و خود را غلام حلقه به گوش او نپندارد و تمدن غرب را به طور سربسته نپذیرد. بلکه آن را تفکیک کند و از جایگاه یک همکلاس و همشاگرد به او نگاه کند که در برخی قسمت‌ها از او جلو رفته و در برخی قسمت‌ها از او عقب‌تر است. در قسمتهایی که جلو رفته، از او استفاده کند و در قسمتهایی که عقب مانده به او بیاموزد. اگر او ناگزیر است مطالبی را از غرب بگیرد و بیاموزد، غرب نیز نیازها و کمبودهایی دارد که ناگزیر است آنها را از شرق بیاموزد. در این شکی نیست که غرب در حوزه دانش و صنعت جلو رفته و در برتری کامل بسر می‌برد و این برتری به گونه‌ای است که نه خرد و نه دین اجازه چشم فروبستن در برابر آن می‌دهد و نه عملاً چنین امکانی وجود دارد. و جهان اسلام باید با آزادی و سعه صدر تمام در میدان دانش، صنعت و پژوهشهای علمی و تخصصی مبتنی بر حقایق علمی و کوشش‌های انسانی محض، از غرب بهره ببرد. پس از آن با هوشمندی و درک و کوشش بسیار، این دانش و تکنیک را در خدمت اهداف بلندی قرار دهد که آخرین رسالت و آخرین کتاب آسمانی، آنها را به او عنایت کرده و او را بهترین و آخرین امت روی زمین خوانده است. اما غرب در حوزه اخلاق و ارزشهای معنوی، بسیار عقب مانده است و گرفتار جذام اخلاقی شده و تن رنجور آن پیوسته می‌پوسد و وا می‌دهد و اینک همه فضا آلوده به آن وبا شده است. آزادی‌های بی‌حد و حصر، اقتصاد مبتنی بر ربا، بی‌بندوباری جنسی و اخلاقی، اختلاط بی‌حد و مرز زن و مرد و خودآرایی و بی‌حجابی فراوان، مشروب‌خواری و… و ترویج و تبلیغ این وبای ویرانگر اخلاقی و جنسی از طریق مطبوعات، سینما، تلویزیون، علوم و ادبیات، و شیوه زندگی غربی آنان را از مرزهای حیوانی فراتر برده است. خلاصه اینکه غرب دارای وسایل و امکانات قدرت هست، اما از معنویت و اخلاق بی‌بهره و کم‌بهره است. بر عکس جهان اسلام از قدرت و امکانات محروم، ولی دارای اخلاق و معنویت است. کنار هم گذاردن درست اخلاق و دانش، صنعت و معنویت و اهداف و وسایل، می‌تواند چهره زمین را دگرگون کند و دست بشر را از مسیر خودکشی و تباهی بگیرد و به سوی شادکامی ابدی و کامیابی آشکار دنیا و آخرت بکشاند. دین و دانش و صنعت و معنویت با هم تضاد ندارند. به عنوان مثال دولت ژاپن در شرق توانسته این دو را به راحتی با هم جمع کند. ژاپن در زمینه دانش و تکنولوژی چنان از غرب بهره برده که اینک شاگرد به مقام استاد رسیده است و دیگر بازشناختن آنها از یکدیگر مشکل است. از سویی دیگر از باورها، ویژگی‌های فرهنگی و سنت‌های خود پاسداری کرده است. از میان کشورهای اسلامی، در اوایل قرن بیستم، کشوری مانند یمن در مواجه با تمدن غرب موضع منفی اتخاذ کرد و سرانجام به همان واپس‌ماندگی که علامه ندوی رحمه‌الله پیش‌بینی می‌کرد، مبتلا شد. اما کشوری مانند ترکیه موضع تسلیم و کرنش کامل را انتخاب کرد و همانند هواداری هیجان‌زده و یا کودکی نابالغ به دنبال غرب افتاد و بسیاری از رهبران دیگر کشورهای اسلامی به تقلید از آن همین موضع را انتخاب کردند و جامعه اسلامی را با مشکلات فراوانی رودررو ساختند. اما مع‌الأسف تا به امروز هیچ یک از کشورهای اسلامی از موضع سوم آنگونه که شایسته است، پیروی نکرده‌اند. مصطفی کمال و میراث عثمانی بعد از تضعیف خلافت عثمانی، ترکیه میان دو گروه سنت‌گرا و تجددگرا تقسیم شد. گروه نخست متأسفانه تا حد بسیاری از خواسته‌ها و تحولات جدید آگاهی نداشتند و به اهمیت اوضاع و خطر بزرگی که بر اثر قدرتمند شدن اروپا برای دولت عثمانی پدید آمده بود، وقوف نداشتند. این گروه با مقررات جدید نظامی و اصلاحات جدیدی که سلطان سلیم سوم و جانشین وی سلطان محمود بدان دست‌زده بودند و می‌خواستند دولت عثمانی از لحاظ نظامی و علمی با دولتهای اروپایی و تحولات عصر جدید هم‌گام شود، مخالفت کردند. اما نسل ‌نو که شناخت و دانش خود را از اروپا و یا برخی دانشکده‌های جدید ترکیه کسب کرده بود، ولی آن خرد پویا و ژرف را که بتواند فلسفه زندگی غرب را نقادی کند و جنبه‌های ضعف و افراط و تفریط آن را از یکدیگر بازشناسد، نداشتند. از سوی دیگر با کم‌بها شمردن دیانت و ناامیدی از آینده و بدبینی نسبت به علما و مقدس شمردن تمدن غرب، زمام رهبری ترکیه را با تکیه بر جنبش جوانان ملی‌گرای ترک به رهبری مصطفی‌کمال پاشا به عهده گرفتند. تأسیس جمهوری ترکیه موجی از شادی و نشاط بین جوانان مسلمان در ایران، هند و سایر بلاد اسلامی پدید آورد و مصطفی‌کمال در صورت قهرمانی آرمانی نزد آنها ظهور کرد و تأسیس جمهوری ترکیه را نویدبخش عصر تازه‌ای از پیشرفت و ترقی در دنیای اسلام تلقی می‌کردند. تا آنجا که در مقطعی، محمداقبال لاهوری، شاعر و اندیشمند بزرگ اسلامی نیز به دفاع از تأسیس جمهوری در ترکیه و تمجید مصطفی کمال پرداخت، اما پس از چندی به ماهیت وی پی برد و در دیدگاهش تجدیدنظر کرد. مصطفی‌کمال انتظارات جوانان مسلمان مشرق زمین را برآورده نکرد؛ چرا که تأسیس جمهوری و ملی‌گرایی او نسبتی با میراث اسلامی عثمانی نداشت و اساساً علیه آن بود. مصطفی‌کمال ترکیه مدرن را بر اساس هویتی غیردینی استوار کرد و نخستین سخنگوی لائیسیته [آن هم از نوع ستیزه‌گرش] در دنیای اسلام شد. لائیسیته مصطفی‌کمال وجهه‌ای شدیداً افراطی داشت و از ضرورت جدایی نهاد دین از نهاد دولت فراتر رفت و جنبه‌ مقابله با برخی از میراث‌های دینی در سطح شخصی و مدنی را به خود گرفت، و بلکه کاملاً بر گذشته ترکیه شورید. علامه ندوی رحمه‌الله در زمینه اصلاحات و گام‌های انقلابی آتاتورک به نقل از شرح‌حال‌نویس انگلیسی زندگی وی می‌نویسد: کمال‌آتاتورک به تکمیل کردن کار نابودسازی فراگیر پرداخت. وی مقرر داشته بود که بایستی ترکیه را از گذشته متعفن و تباهش بگسلد. بایستی همه ویرانه‌های پیرامون را بزداید. وی عملاً ساختار سیاسی گذشته را در هم شکست، سلطنت را به دموکراسی تغییر داد، امپراطوری را به یک سرزمین (ترکیه) تبدیل کرد و دولت دینی را جمهوری عام ساخت. او سلطان (خلیفه) را از ترکیه راند و همه پیوند‌ها را با امپراتوری عثمانی گسست و اینک به دگرگون‌سازی عقلانیت ملت ترک، در انگاره‌های کهن، عادات، پوشاک، اخلاق، شیوه‌های سخن‌‌ گفتن، روش‌های حیات مرتبط با گذشته و فضای شرقی به طور کامل، روی آورد. این کار از بازسازی دستگاه سیاسی بسیار دشوارتر بود. وی خود به دشواری این موضوع پی ‌برده بود چرا که یک بار گفته بود: بر دشمن پیروز شدم و سرزمین‌ها را گشودم، اما آیا می‌توانم بر ملت پیروز شوم!؟ او بر ملت نیز پیروز شد؛ زیرا دین را از سیاست جدا کرد و مقرر داشت که دین مقوله‌ای شخصی است و هر کس می‌تواند دینی را برگزیند و از آن پیروی کند، بی‌آنکه نقشی در سیاست و مدیریت داشته باشد. دادگاه‌ها و قوانین شرعی را ملغی اعلام داشت و قانون مدنی سوئیس، قانون جزایی ایتالیا و قانون بازرگانی آلمان را رسمی ساخت، و احوال شخصیه را از قانون مدنی اروپا اقتباس کرد. آموزش دینی را ممنوع و مراکز آن را تعطیل کرد. حجاب را ممنوع اعلام کرد و به کشف حجاب و آموزش مختلط دستور داد. در ضمن الفبای عربی را به الفبای لاتین تغییر داد. اذان گفتن را به زبان عربی ممنوع اعلام کرد و دستور داد اذان به زبان ترکی گفته شود. طرز لباس پوشیدن را نیز تغییر داد و پوشیدن شاپوی غربی را اجباری کرد، به سخن مختصر: «بنیادهای دینی را در هم شکست و رویکرد ملت و حکومت ترکیه را تغییر داد». تغییر الفبای ترکی به لاتین به تنهایی کافی بود تا در زندگی ملت ترک استحاله‌ و انقلابی عمیق رخ دهد و بر اساس آن نسلی پدید آید که هر گونه پیوندش با تمدن و فرهنگ گذشته از هم گسسته باشد. او به جای سوزاندن کتابها به تغییر الفبا بسنده کرد. دیگر گنجینه‌های کلاسیک کتابهای فارسی، عربی و ترکی در دسترسشان نبود و برایشان بیگانه شده بود و دیگر آنها را درک نمی‌کردند.(5) ترکیه بعد از آتا‌تورک با اقدامات کمال آتاتورک سه موضع در ترکیه رخ نمود. این سه موضع عبارت‌اند از: 1ـ کمالیسم: نخبگان کمالیست عمدتاً در فرانسه تحصیل کرده و عمیقاً به ماتریالیسم و پوزیتیویسم گرایش داشتند. آنها از داروینیسم برای اثبات غیرعقلانی بودن دین استفاده می‌کردند. به نظر آنان، علت اصلی عقب‌ماندگی ترکیه، فقدان تکنولوژی علمی است. آنها همچنین عقاید مردم را علت عقب‌ماندگی ترکیه می‌دانستند. کمالیست‌ها معتقد بودند که تحول علمی نیازمند یک تحول فرهنگی است. در واقع برای آنکه علم در ترکیه پا بگیرد، فرهنگ ترکیه باید تغییر کند. به این ترتیب آنها تغییر را تنها در حوزه علمی و تکنولوژیک نمی‌دیدند. آنها بر ضرورت تغییر در کل جامعه پای می‌فشردند. کمالیست‌ها می‌گفتند: اروپا گلی است که باید آن را با خارهایش پذیرفت. 2ـ سنت‌گرایان: سنت‌گرایان بر عکس کمالیست‌ها، بی‌دینی را علت سقوط عثمانی می‌دانستند. آنها علم غربی و مدرنیته را در برابر و مخالف اسلام می‌دیدند. آنها معتقد بودند که باید از ارتباط با دولت مدرن و نهادهایش از جمله آموزش اجتناب کرد. آنها در نتیجه این طرز تفکر، در جامعه مدرن ترکیه به حاشیه رفتند و موقعیت اجتماعی‌شان تنزل پیدا کرد. 3ـ طرفداران جنبش مصلح بزرگ سعید نورسی: سعید نورسی به اهمیت علم پی‌برده بود. او معتقد بود که علم و اسلام با هم ارتباط درونی دارند؛ به عبارت دیگر، اسلام به مسلمانان حکم می‌کند علم بیاموزند و اساساً علم‌آموزی در راستای مسلمانی است. او به خطر پیروی کورکورانه از پوزیتیویسم (تجربه‌گرایی) نیز اشاره می‌کرد. به نظر او مسلمانان می‌بایست به فهمی بومی از علم برسند. او این فهم را چنین ترسیم می‌کرد که علم برای فهم قوانین طبیعت و هنر آفریدگار لازم است.(6) علامه نورسی در شرایطی که هر گونه جنبش دینی مارک ارتجاعی می‌خورد، علما به پای میز محاکمه می‌رفتند، اندیشمندان دار زده می‌شدند، آموزشگاههای دینی ممنوع شده بود و مسلمانان از انجام عبادات انفرادی نیز منع شده بودند، کمر همت بست و با تمام وجود برای دفاع از موجودیت و کیان اسلام قیام کرد و همه عمر خود را وقف دفاع از قرآن و اسلام کرد و شاگردان وفادار و شایسته‌ای تربیت نمود. شاگردان نورسی اندیشه‌ها و افکار عالی ایشان را انتشار دادند و پیامهایش را به اقصی نقاط کشور ترکیه و سایر نقاط جهان رساندند.(7) اندیشه‌های وی و پیروانش سرانجام سبب به وجود آمدن تحولی عظیم در ترکیه شد و بسیاری از روشنفکران را متحیر ساخت که چگونه از دل جمهوری لائیک ترکیه اسلام‌خواهی سر برآورد و به الگویی قابل قبول در جهان اسلام بدل گشت. در میان تربیت‌یافتگان جنبش نورسی نام فتح‌الله گولن به عنوان ادامه‌دهنده راه او به خوبی مطرح است و وی لقب «پدر نسل طلایی» ترکیه را به خود اختصاص داده است. گولن در درجه اول از سعید نورسی متأثر است. نورسی در پی آن بود که با فعالیت‌های آموزشی نسلی ایجاد کند که هم در اسلام ریشه داشته باشد و هم در دنیای مدرن و علمی مشارکت کند. گولن نیز در این جهت با نورسی همسو بوده است. گولن بر آن است که از مجرای آموزش مدرن از افول مسلمین جلوگیری کند. یکی از مهمترین مؤلفه‌های گفتمان گولن، پیوند اسلام و آموزش است. بر این مبنا، وی در برابر اسلام‌گرایی سیاسی، اسلام‌گرایی آموزشی را مطرح می‌کند.(8) امید است این همان موضع سوم و راه میانه‌ای باشد که پیش از این بر عدم اتخاذ چنین موضعی در مواجهه جهان اسلام با دنیای غرب تأسف خورده بودیم. نگاهی به تحولات اخیر ترکیه سرانجام فعالیت‌های این جنبش طی دهه‌ها، آرام‌آرام به ثمر نشست و در دهه 1980 میلادی با تأسیس احزاب دارای گرایش اسلامی تبلور سیاسی و عینی پیدا کرد. در واقع ظهور احزاب دارای گرایش اسلامی در ترکیه و استقبال عمومی از آنها سبب شد که بار دیگر ترکیه مورد توجه خاص دنیای اسلام قرار گیرد و الگوبرداری از آن، دغدغه بسیاری از جوانان مسلمان شود. حزب عدالت و توسعه ترکیه به رهبری رجب‌ طیب اردوغان که به حزب حاکم این کشور تبدیل شده است، البته حزبی اسلام‌گرا به معنای متعارف آن نیست، بلکه همچنان از اصول سکولاریسم حمایت می‌کند. با این حال، حزب عدالت و توسعه بر خلاف احزاب به شدت سکولار، نه فقط با گسترش مظاهر اسلامی در سطح شخصی و مدنی مخالفتی ندارد، بلکه آن را تشویق می‌کند. این در حقیقت تجربه تازه‌ای از وفاداری به اصول سکولاریسم [جدایی نهاد دولت از نهاد دین] به عنوان پایه و اساس تشکیل دولت مدرن و رویکردی مثبت و معتدل به نقش دین در جامعه محسوب می‌شود و درست به همین دلیل، مورد علاقه آن دسته از جوانان مسلمانی قرار گرفته است که از یک‌ سو نمی‌خواهند با هویت دینی خود در عصر جدید خداحافظی کنند و از دیگر سو علاقه‌ای به تلفیق نهاد دین و نهاد دولت ندارند. این کشور در سایه رهبری حزب عدالت و توسعه در حال به نمایش گذاشتن مدلی کم هزینه از چگونگی انتقال دنیای اسلام به دنیای مدرن خاص خود است. محمد قوچانی سردبیر هفته‌نامه «شهروند امروز» در این باره می‌نویسد: اردوغان با گذار از اسلام‌گرایی به اسلام‌خواهی، با عبور از اسلام حکومتی به اسلام مدنی، عصر تازه‌ای را در جنبش‌های اسلامی خاورمیانه آغاز خواهد کرد. عصری که بر‌ بستر لائیسیته به اسلام منتهی می‌شود. دفاع از دین در ظرف تجدد، استقرار شریعت بر بستر جمهوریت. جمهوریت را آتاتورک ساخت، اکنون آتاتورکی دیگر در جامعه مسلمانی آن را پیراسته خواهد ساخت. کار بزرگ اردوغان بازگشت از ایدئولوژی اسلامی به فرهنگ اسلامی است، تبدیل اسلام‌گرایی از صورت یک ایدئولوژی به اسلام‌خواهی همچون یک فرهنگ. آتاتورک هرگز به خواب نمی‌دید که از خاکستر لائیسیته او اسلام‌خواهی سر برآورد.(9) محمد هادی کارشناس مسائل ترکیه در مقاله‌ای تحت عنوان «انقلاب ولرم در ترکیه» می‌نویسد: حزب عدالت و توسعه در سطل پر از آب سرد مرکز دولت، کمی آب گرم ریخت. بی‌شک، این آب دیگر مثل سابق سرد نیست، ولی باز هم آن قدرها که مردم می‌خواهند، گرم نیست. در روند آینده، شاهد مبارزه کسانی که از ولرم شدن آب ناراحت هستند و آنهایی که می‌خواهند آب را باز هم گرمتر کنند، خواهیم بود. بنابراین گرمایش جهانی (افزایش دمای کره زمین) که از نظر جغرافیایی مطرح است، از نظر سیاسی نیز درست است و دنیا به قدری گرم شده که یخبندان فاشیسم، نازیسم، کمالیسم و بعث را که تلاش می‌کنند جوامع جهان را با ظلم و زورگویی منجمد کنند، ذوب کند. می‌توان گفت دو دوره اقتدار AKP در ترکیه یک انقلاب به پا کرده و ترکیه چه بخواهد و چه نخواهد، این مدل انقلاب ولرم را به مصر، مراکش، تونس و الجزایر که با اتحاد با قدرت‌های بزرگ، مطالبات اسلامی مردم خود را سرکوب و منجمد کرده‌اند، صادر خواهد نمود، به ویژه که رهبران حزب اسلام‌گرای عدالت و توسعه رابطه و نفوذ بسیاری در این کشورها نیز دارند و می‌توانند به عنوان الگو برای آنان مطرح شوند.(10)‌‌ --------------------------------------------------------------- پی‌نوشت‌ها 1ـ استانفورد جی، شاو، تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیه جدید،ترجمه محمود رمضان‌زاده، جلد اول، ص: 19، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ اول، 1370. 2ـ الصلابی، علی‌محمد، الدوله العثمانیه عوامل النهوض و اسباب السقوط، ص: 44، دارابن‌کثیر، دمشق ـ بیروت، 1427هـ./ 2006م. . 3ـ همان، ص: 486. 4ـ دورسون، داود (دکتر)، دین و سیاست در دولت عثمانی، ترجمه منصوره حسینی و داود وفایی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1381. 5ـ ندوی، ابوالحسن علی حسنی، رویارویی اندیشه اسلامی و غربی در جهان اسلام، ترجمه داود نارویی (با کمی تصرف). 6ـ کدیور، محمدعلی، «پدر نسل طلایی/ جنبش آموزشی فتح‌الله گولن در ترکیه»، ص: 55، هفته‌نامه شهروند امروز، یکشنبه 7 مرداد 86 . 7ـ حبیب، محمدسعید، بدیع‌الزمان سعید نورسی، ترجمه: زاهد ویسی، نشر احسان، . 8ـ کدیور، محمدعلی، «پدر نسل طلایی/ جنبش آموزشی فتح‌الله گولن در ترکیه»، ص: 55، هفته‌نامه شهروند امروز، یکشنبه 7 مرداد 86 . 9ـ هفته‌نامه خبری ـ تحلیلی شهروند امروز، سال دوم، شماره 9، یکشنبه 7 مرداد 1386. 10ـ به نقل از سایت بازتاب، کد خبر: 74192.
|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 23:28
هل تواجه أمريكا 11 سبتمبر جديدًا؟! 
جوستين رايموندو ـ موقع "أنتي وور"[1] ترجمة: شيماء نعمان مفكرة الإسلام: لم تنجح إدارة الرئيس الأمريكي "جورج دبليو بوش" على مدار سنوات في أن تمحى من ذاكرة الشعب الأمريكي فاجعة سبتمبر 2001، بل ربما استثمرت الإدارة مخاوف الأمريكيين لتعزيز أجندتها السياسية الخاصة التي لم تثمر إلا تفاقمًا للخوف ومزيدًا من الضحايا وضعف في الحالة الاقتصادية للبلاد. وتأتي التصريحات الأخيرة لمدير وكالة الاستخبارات المركزية الأمريكية، "مايكل هايدن"، لتثير من جديد ذكريات 11 سبتمبر، بعد أن أعلن أنه لا يستبعد أن تتعرض الولايات المتحدة لهجمات على نفس المستوى مرة أخرى. ويرى الصحافي الأمريكي "جوستين رايموندو"، مدير تحرير موقع "أنتي وور"، وصاحب كتاب "استعادة اليمين الأمريكي.. التركة الضائعة للحركة المحافظة" أن تعليقات هايدن ومعطيات الأوضاع الراهنة داخل الولايات المتحدة وخارجها، تجعل من إمكانية مواجهة هجمات جديدة من نوع سبتمبر، أو حتى أسوأ منها، أمر حتمي. وتحت عنوان "هل مواجهة 11 سبتمبر آخر أمر حتمي؟"، نشر موقع "أنتي وور" مقالاً لـ رايموندو جاء فيه: لقد كان من المُصدم سماع مدير وكالة الاستخبارات المركزية الأمريكية، "مايكل هايدن"، يُخبر الإعلامي "تيم روسيرت" - بشبكة NBC- صباح يوم الأحد أننا معرضون بصورة كبيرة لمواجهة هجوم "إرهابي" آخر من نوع هجوم الحادي عشر من سبتمبر. وقال: إن القاعدة انتقلت إلى ناشطين يبدون ذوي "هيئة غربية" كما أنهم "لن يجذبوا انتباهك إذا ما وقفوا بصفوف الجمارك إلى جوارك في مطار دولس". مؤكدًا أن هؤلاء المتدربين الجدد "سيكون في مقدورهم الدخول إلى هذا البلد... دون أن يسترعوا الانتباه الذي ربما يسترعيه غيرهم". ودعونا نرى ما إذا كنت أتفهم ذلك بشكل صحيح: إن كل ما ينبغي على المرء فعله للدخول إلى الولايات المتحدة هو أن يبدو ذا "هيئة غربية" ولا يلفت النظر إليه كثيرًا في صفوف الانتظار بمطار دولس!! إن بعد مُضي سبع سنوات بعد 11 سبتمبر، لا نزال معرضين كما كنا دومًا لضربة مدمرة أخرى كالتي صوبها "أسامة بن لادن" في ذلك الصباح المشئوم من سبتمبر. ولقد كنت عادة ما أمزح بأن القوة الكاملة للانفجارات في نيويورك وواشنطن قد صنعت فجوة في متصل المكان والزمان ودفعت بنا إلى كون بديل كعالم بيزارو، حيث يوجد الأعلى في الأسفل وتنعكس قوانين العقل والمنطق بالمثل. ولا شيء آخر يمكن أن يُفسر مسارنا الحالي، وسياستنا الخارجية اللاعقلانية، وعجزنا التام أمام تهديد حقيقي شديد لأراضي الولايات المتحدة. إن بعد مضي أربع سنوات من إصدار لجنة 11 سبتمبر لتوصياتها بشأن التدابير الوقائية الواجب اتخاذها، فإن التقرير قد اهترأ فوق الرفوف، كما أن قائمتها الطويلة لبنود الإجراءات العاجلة ليست حتى قريبة من التنفيذ. ومن بين إحدى الفقرات الرئيسة بالتقرير: "إن نظام أمن الحدود الأمريكية يجب أن يُلحق بشبكة أكبر لنقاط المراقبة تتضمن نظام النقل والوصول إلى المنشآت الحيوية، مثل المفاعلات النووية. ويتعين على رئيس البلاد توجيه وزارة الأمن الداخلي لقيادة الجهود من أجل تصميم نظام مراقبة شامل، والتعاطي مع المشكلات الشائعة وتحديد معايير عامة في إطار أهداف النظام واسعة النطاق الموضوعة في الاعتبار. إن نشر تلك المعايير بين حكومات أخرى يمكن أن يُعزز بصورة دراماتيكية كلاً من أمريكا والقدرة الجماعية الدولية على اعتراض الأفراد الذين يمثلون تهديدات كارثية". إن حدودنا قابلة للاختراق أكثر من أي وقت مضى، ولم يُبذل حتى الحد الأدنى من الجهد لرأب ذلك الصدع الكبير فعليًا في درع الولايات المتحدة. وتوصية اللجنة بإقامة "نظام مراقبة بيومتري للدخول والخروج، يتضمن نظامًا فرديًا لتعجيل إجراءات المسافرين اللائقين" قد تم تجاهلها بصورة تامة. وكما أوضح أعضاء اللجنة: "لا أحد يستطيع إخفاء دينه بحصوله على بطاقة ائتمان باسم مختلف نوعًا. أما الآن، فإن الشخص "الإرهابي" يمكنه التغلب على السجلات الإلكترونية عن طريق الإلقاء بجواز السفر القديم بعيدًا وإجراء تغيير طفيف على الاسم بجواز السفر الجديد". وهذا لم يتغير.. في الحقيقة قليلاً جدًا ما تغير.. فبدلاً من إقامة رادع بيومتري أمام "الإرهاب"، تنهمك إدارة أمن النقل في تفتيش السيدات العجائز القادمين من كنساس وابتداع وسائل جديدة للتعامل مع الركاب الذين يستخدمون الـ"بودي بيرسينج" - الفصوص المعدنية التي تغرس في أنحاء الجسم لأغراض تجميلية-. أما وزارة الأمن الداخلي فهي فوضى، فبدلاً من أن تقوم بالتخلص من البيروقراطية فإنها أضافت حاجزًا آخر من عدم الفاعلية فحسب. إن وزارة الأمن الداخلي لم تنجح أبدًا في اجتياز أي مراجعة حسابات حكومية، حتى ولو مرة واحدة. وأموال وزارة الأمن الداخلي، بدلاً من توجيهها للدفاع عن أكثر الأهداف احتمالاً لـ"الإرهاب"، يتم إرسالها إلى ولايات مثل وايومنج، والتي كما يشير "مايكل أوهانلون" - الخبير بمعهد بروكينجز للأبحاث - تحصل على "5 إلى 10 أضعاف من دولارات الأمن الداخلي على الفرد عن الذي تحصل عليه الولايات الأكثر عرضة للخطر". ولا غرو في أن يتم توزيع هذه الأموال وفقًا لمعادلة سياسية يسهل التنبؤ بها بدلاً من التعاطي مع الاحتياجات الأمنية الحقيقية لدولة في حالة حرب مع عدو فاتك. ومع ذلك فإن مثل هذا التبرير لوجهات نظري التحررية بشأن طبيعة وهدف الحكومة لن يقدم شيئًا لي لاستعادة ثقتي أو لتقليص الخطر الحقيقي فعليًا (والمتصاعد). لقد اختارت الولايات المتحدة أن تقاتل في حرب عدائية، لكن ذلك قد ارتد عكسيًا وعلى نحو سيئ. إن حرب العراق لم تُحول اهتمامنا عن مهمة استئصال القاعدة فحسب, بل كذلك قد عززت ومكنت "الإرهابيين" في مساعيهم لنشر الخراب في البر الأمريكي. إن فيالق ابن لادن صارت أكثر عددًا وفي وضع أكثر استراتيجية عما كانت عليه قبل 11 سبتمبر: فهم لا يوجدون في أفغانستان فقط، بل تمكنوا كذلك من التسلل إلى العراق "الحر" كما دخلوا باكستان. والتي تمكنوا فيها من خلق مأوى آمن لهم، يواصلون فيه التخطيط لحربهم ضد أمريكا، بينما يدب الوهن في أوصال الجنرال "برفيز مشرف" - رجلنا القوي المختار والمتلقي لمليارات الدعم الأمريكي - في مواجهة حماة العشائر المناصرين لـ"أسامة بن لادن". علاوة على ذلك، بل وأكثر أهمية، أننا نخسر المعركة الأيديولوجية ضد الجهاديين، الذين على ما يبدو قد تأكدت نظرتهم إلى الولايات المتحدة على أنها العدو الرئيس للإسلام, وذلك من خلال تحركات الحكومة الأمريكية منذ أحداث 11 سبتمبر. لقد انهارت السمعة الأمريكية في الشرق الأوسط. ولا تزال سياستنا الشرق أوسطية "إسرائيلية" التمركز تُغضب حتى حلفائنا بالمنطقة، ما يزيد من صعوبة كسب تعاون الحكومات العربية والأجهزة الأمنية لمتابعة المهمة التي كان يجب علينا إنجازها - أو على الأقل الشروع فيها - في أعقاب 11 سبتمبر: فيما يتعلق بتطويق قيادات هذه الجماعة "الإرهابية" والقضاء عليهم تمامًا وإلى الأبد. إن رد فعل إدارة بوش حيال هجمات 11 سبتمبر التي استهدفت نيويورك وواشنطن بُني على مبدأ أن أفضل وسيلة دفاع هو الهجوم الجيد، وكانت النتيجة أننا الآن نتعثر في كلٍ من أفغانستان والعراق وتنكشف نقاط ضعفنا أمام العدو. لقد قاموا بغزو العراق؛ لأن ذلك كان "ممكنًا" بحسب ما صرح "بول وولفويتز" من قبل على نحو لافت للنظر. أما الآن، وبينما نُنفق 12 مليار دولار شهريًا بالعراق، فإن النظام البيومتري الذي دعت إليه لجنة 11 سبتمبر واتفق الكونجرس على ضرورته، يبدو "غير ممكن"، على الأقل من منظور حكومتنا. كما أنه كذلك ليس ممكنًا: النهج التقليدي منخفض التقنية الخاص بأمن الحدود. فمنذ عامين، أوضح مكتب المحاسبة الحكومي أن عددًا من المحققين قد "تمكنوا بنجاح من الدخول إلى الولايات المتحدة مستخدمين رخص قيادة مزيفة وغير ذلك من الوثائق الوهمية من خلال 9 موانئ دخول برية على الحدود الشمالية والجنوبية" في الفترة بين شهري فبراير ومايو 2005. وثائق تحقيق هوية مزيفة: ضباطنا البواسل بالجمارك وحراسة الحدود لم ينتبهوا إلى التزوير، كما أنهم، في الكثير من الحالات، لا يبذلون جهدًا حتى لفحص وثائق الهوية. إنني أتساءل ماذا حدث لحرس الحدود الذين فسدوا على نحو خطير. أغلب الظن أنهم لا يزالون يعملون لصالح الإدارات الحكومية، وإن كان بوجود ملاحظة عقابية تُذيل سجلاتهم الرسمية. لقد جعلتنا إدارة أمن النقل نخلع أحذيتنا في جميع المطارات ولكنها لم تهتم بتفتيش حمولات الطائرات بحثًا عن متفجرات. أما رئيسنا فيخبرنا أن المسرح الرئيس للحرب ضد "الإرهاب" يوجد في العراق - بينما، هنا في أمريكا، موانئنا مفتوحة على مصراعيها ربما لدخول جهاز نووي متخفٍّ في شحنة من جوز الهند. لقد هوجمنا في 11 سبتمبر، وبدلاً من أن ترد الإدارة ذلك الهجوم استسلمت بصورة حقيقية أو، على الأقل، تخلت تمامًا عن مفهوم الدفاع عن أراضي الولايات المتحدة ضد أي اعتداء مروع آخر. و قاموا عوضًا عن ذلك بالتحرك حول العالم في محاولة عقيمة لا طائل منها استنزفت مواردنا، كما استنزفت صبر الشعب الأمريكي. إن الأمر المخيف هو أن هؤلاء هم الأشخاص الموكلين بالدفاع عنا - وهو إدراك من شأنه أن يغمر المتفائلين بإحساس بهلاك وشيك. نعم، إننا في حرب مع شبكة من الجماعات والأفراد الذين خططوا ونفذوا هجمات 11 سبتمبر، وليس مع جيش المهدي، أو الإيرانيين، أو السوريين، أو أي شخص آخر ينظر بعين حولاء تجاه "الإسرائيليين". غير أنه بينما نعلن ونهتف مؤكدين على حقنا في توجيه هجوم وقائي ضد أية دولة على وجه الأرض، مُفتخرين بأننا القوة العالمية المهيمنة، فإن الواقع هو أننا على الرغم من جميع النوايا والمقاصد بلا دفاع على الإطلاق. وما يعنيه ذلك هو أن وقوع هجوم "إرهابي" آخر على نفس مستوى 11 سبتمبر - أو أسوأ - هو أمر حتمي من الناحية العملية. وهو ما يخبرنا به مسئولونا الحكوميون، هنا وفي بريطانيا على حد سواء، منذ عام 2001. إنه ما يسمى، دفن الرأس في الرمال، وهو العمل الوحيد الذي تتقنه الحكومات في كل مكان. ------------------------------------------------------------------------------- ([1]) موقع "أنتي وور" أو "مناهضة الحرب": هو موقع ناطق باللغة الإنجليزية يتضمن موضوعات إخبارية ومقالات رأي تتعلق بقضايا الحروب حول العالم من خلال منظور ليبرالي معارض لسياسة التدخل.
|+|
نوشته شده توسط بلوچستانی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 23:15
مروری بر تاریخ دولت عثمانی  
سرانجام نبرد بین سپاه عثمانی و سپاه صفوی در دره چالدران واقع در نیمه راه ارزنجان و تبریز در گرفت. سپاه صفوی شکست سختی خورد و تبریز به تصرف سپاه عثمانی در آمد. سلطان سلیم برای تدارک نیروهای خود به قره‌باغ در قفقاز عقب نشست تا در سال بعد ایران را به تسخیر خود در آورد. --------------------------------------------------------------- مروری بر تاریخ دولت عثمانی [بخش نخست] ثناءالله شهنواز دوران طلایی زمامداری خلفای راشدین بعد از وفات پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله و صحبه و سلم سی سال به طول انجامید (از ربیع‌الاول سال 11 هجری با خلافت حضرت ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه تا ربیع‌الاول سال 41 هجری و انعقاد قرارداد صلح بین حضرت حسن رضی‌الله‌عنه و حضرت معاویه رضی‌الله‌عنه). با گذشت این سی سال، زمامداری و خلافت بر منهاج نبوت نیز به پایان رسید؛ چنانکه آن‌حضرت صلی‌الله علیه و سلم فرموده بود: «الخلافة بعدی ثلاثون سنة، ثم تکون ملکاً»؛ خلافت پس از من سی سال جریان خواهد داشت و پس از آن [حکومت بر پایه] پادشاهی روی کار خواهد آمد.(1) پس از خلافت راشده، که بر مبنای اصولی چون حاکمیت الله، مشروعیت مردمی (به عنوان جانشینان الله در زمین) و قانونگذاری در چارچوب کتاب الله و سنت رسول‌الله، تجربه نوین و منحصر به فردی در تاریخ بشریت، و در واقع حکومتی دینی و مردم‌باور بود، زمامداری در جهان اسلام به شکل ملوکیت و پادشاهی (به تعبیری سلطنت مشروعه و گاه مطلقه) در آمد. چنانکه ابن‌خلدون می‌گوید: «خلافت نخست بدون پادشاهی پدید آمد؛ آنگاه معانی و مقاصد آنها به یکدیگر مشتبه می‌شد و با هم در می‌آمیخت. سپس هنگامی که عصبیت پادشاهی از عصبیت خلافت تفکیک شد به سلطنت مطلقه تبدیل گردید».(2) زیرا شکل رایج و پذیرفته شده مدل حکومت در آن عصر، ملوکیت و پادشاهی بود، و مدل زمامداری خلافت راشده یک استثنا در آن برهه از تاریخ بود که نه بر اساس قدرت برتر و ثروت بیشتر، و نه بر پایه وراثت، بلکه با تضارب آرا و بر اساس شورا و اجماع نسبی شکل گرفت و با بیعت و اعلام وفاداری، مورد پذیرش آحاد امت اسلامی واقع شد. انعقاد قرارداد صلح بین حضرت حسن و حضرت معاویه، نقطه پایان دوران طلایی خلافت راشده بود. پس از آن دولت اموی از سال 41 تا 132 هجری (به استثنای دو سال زمامداری و خلافت عمر بن عبدالعزیز رضی‌الله‌عنه)، و سپس دولت عباسی از سال 132 تا اواسط قرن هفتم هجری با فراز و فرودها و قبض و بسط‌های بسیار بر اساس مدل ملوکیت و پادشاهی و بر پایه قدرت برتر و وراثت، در جهان اسلام زمامداری کردند. اما با وجود چنین مدلی از حکومت، جایگاه برتر دین و دینداری حفظ شد، قلمرو عالم اسلام گسترش یافت، نهضت علمی مسلمانان اوج گرفت و تمدن اسلامی به ‌رقیب بی‌بدیلی تبدیل گشت و دوران طلایی‌اش را تجربه کرد. به گفته ابن‌خلدون: «خلافت به پادشاهی تبدیل یافت، ولی معانی خلافت از قبیل تحری دین و شیوه‌های آن و عمل بر وفق موازین آن، به حال خود باقی ماند و هیچ‌گونه تغییری در آن راه نیافت، جز حاکم و رادع که نخست دین بود آنگاه به عصبیت و شمشیر مبدل گردید و وضع خلافت در عهد معاویه و مروان و پسرش عبدالملک و آغاز خلافت عباسیان تا روزگار هارون‌الرشید و بعضی از فرزندان او بر این شیوه بود. سپس معنای خلافت بکلی از میان رفت و بجز اسمی از آنها باقی نماند و خلافت بکلی به سلطنت محض [مطلقه] تبدیل یافت و طبیعت قدرت‌طلبی و جهانگشاهی به مرحله نهایی رسید».(3) ابن‌خلدون در جای دیگری می‌گوید: «پس از خلفای چهارگانه و از آغاز خلافت معاویه عصبیت به نهایت مرحله خود که پادشاهی و کشورداری است رسیده و رادع و حاکم دینی ضعیف شده بود و [مردم] نیاز به حاکم و رادعی داشتند که از طریق پادشاهی و عصبیت بر آنان مسلط شود. از این رو اگر کسی را به ولایت‌عهد بر می‌گزیدند که عصبیت قومی آنان را راضی نمی‌کرد، عصبیت آن را رد می‌کرد و امر ولایت‌عهدی وی به سرعت از هم می‌گسیخت و در میان جماعت و امت اختلاف و جدایی روی می‌داد. مردی از [حضرت] علی رضی‌الله‌عنه پرسید: چرا مسلمانان درباره خلافت تو اختلاف کردند، ولی نسبت به ابوبکر و عمر رضی‌الله‌عنهما خلافی روی نداد؟ فرمود: «ابوبکر و عمر بر کسانی چون من حکومت می‌کردند و من امروز بر امثال تو حاکمیت دارم.» و این گفتار اشاره به رادع و حاکم وجدانی و دینی است».(4) با حمله بنیان‌برافکن مغولان به جهان اسلام و کشته شدن خلیفه عباسی و سقوط بغداد در سال 656هـ./ 1258م. بساط دولت عباسی برچیده شد. گرچه با رفتن فرزندان و نوادگان خلفای عباسی در سال 659 هـ به مصر و بیعت سلاطین مصر با آنان، خلافت عباسی اسماً و رسماً تا سال 922 هـ ادامه یافت تا اینکه سلطان سلیم عثمانی به شام و مصر لشکرکشی کرد و اوایل ماه محرم 923 هـ(1417م./ اوایل قرن پانزدهم میلادی) فاتحانه وارد مصر شد و خلیفه عباسی تسلیم وی شد. سلطان سلیم وی را مورد اکرام و اعزاز قرار داد و به استانبول برد. بنا بر روایتی در آنجا بر دست وی بیعت کرد و بدین ترتیب خلافت اسلامی [در واقع همان سلطنت و ملوکیت مشروعه] از عباسیان به سلاطین عثمانی انتقال پیدا کرد و تا اوایل قرن بیستم دوام یافت. نگاهی به دولت عثمانی اصل خاندان عثمانی‌‌ها از ترکان قایی و از عشایر اوغوز بود که اجدادشان از آسیای مرکزی به غرب آسیا (در حدود کردستان) مهاجرت کرده و تا اوایل قرن هفتم هجری/ سیزدهم میلادی در آنجا زندگی ‌می‌کردند. سلیمان پدر بزرگ عثمان اول در سال 617هـ به اتفاق قبیله‌اش، متشکل از صد خانوار و چهارصد مرد جنگی، به شرق ترکیه فعلی نقل مکان کرد و در شهر اخلاط (آخلات) از سرزمین آناتولی سکنی گزید. در آن زمان دولت مسلمان سلجوقیان روم در این سرزمین حاکم بود. بعد از وفات سلیمان در سال 628 هـ، پسرش ارطغرل زعامت قومش را بر عهده گرفت. وی در سفری به شمال غربی آناتولی، شاهد نبردی سنگین بین سپاه سلجوقیان روم و سپاه روم شرقی (بیزانس) گردید و با مشاهده ضعف در جانب سپاه سلجوقی، به اتفاق مردان چابک‌سوار و نیرومندش به صفوف آنان پیوست و پیروزی را برای آنان به ارمغان آورد. سلطان علاءالدین سلجوقی به پاس این رشادت و همکاری، اداره بخشی از قلمروش در غرب آناتولی و در سرحدات دولت بیزانس را به ارطغرل سپرد و این فرصت را برای عثمانی‌ها ایجاد کرد که به عنوان یک هم‌پیمان قوی به جهاد و مبارزه با دولت بیزانس که همواره یک تهدید برای جهان اسلام بود، بپردازند و تهدیدات و حملاتش را دفع کنند. بعد از وفات ارطغرل، پسرش عثمان اول بر جای وی نشست. علاءالدین سلجوقی و پسرش غیاث‌الدین در حمله مغولان به قتل رسیدند و دولت‌شان منقرض شد. همزمان با مرگ دولت سلجوقیان روم، دولت عثمانی تولد یافت. عثمانی‌ها شهر «بورسا» را به پایتختی برگزیدند و از هر سو به توسعه قلمرو خویش پرداختند. عثمان اول فرماندهی نظامی و مرد سیاست بود و از ویژگیهای برجسته اخلاقی و ایمانی برخوردار بود و به جهاد در راه خدا و رساندن دعوت اسلامی و تبلیغ دین به عنوان یک اصل مقدس و واجب شرعی باور داشت و در این مسیر گام برمی‌داشت. در اداره امور مملکت از علما بهره می‌گرفت و از آنان می‌خواست تا بر امور اداری نظارت کنند و یاریگر او در اجرای احکام شریعت باشند. بر این اساس، «جهاد» یا «غزا» سنگ شالوده دولت عثمانی قرار گرفت و انگیزه اقدامها و تلاشهای بزرگ بعدی شد. عثمانیان حمایت از اسلام و گسترش آن را سخت وظیفه خود می‌شمردند و می‌کوشیدند تا از این طریق رهبری جهان اسلام را به دست گیرند. سلطان اورخان و سلاطین پس از وی بعد از وفات عثمان، پسرش اورخان در سال 726هـ زعامت و رهبری عثمانی‌ها را به عهده گرفت و سیاستهای پدر را دنبال کرد. او توانست برای اولین بار یک ارتش منظم و سازمان‌یافته (ینی‌چری) تاسیس نماید و با ایجاد سلسله مراتب و دسته‌های کوچکتر، مراکزی را برای اسکان و آموزش آنان اختصاص دهد. او یک پنجم غنایم به دست آمده در نبردها را برای سر و سامان دادن امور ارتش اختصاص داد و این گونه بود که ارتش او همیشه در حال آماده‌باش به سر می‌برد و نیاز نبود که فقط به هنگام پیش آمدن جنگ به جمع‌آوری نیرو پرداخته شود. اورخان به کمک ارتش ینی‌چری، آندرونیکوس سوم امپراتور بیزانس را مغلوب کرد و بخش وسیعی از آسیای صغیر و اروپای شرقی را به تصرف خود در آورد و پایتخت خود را از بورسا به ادرنه در اروپای شرقی منتقل نمود. در ضمن به استحکام ارکان دولت اهتمام ورزید و فعالیتهای اصلاحی و عمرانی را پی ‌‌گرفت. عثمانی‌ها در سال 757هـ./1357م. از تنگه داردانل گذشتند و وارد اروپای شرقی شدند و بیشتر سرزمین‌های مقدونیه، بلغارستان، یونان شمالی، بوسنی و صربستان را تا رود دانوب به تصرف خود درآوردند و در آنها نظامی حکومتی روی کار آوردند که در آن شاهزادگان بومی مسیحی موقعیت و زمینهای خود را حفظ می‌کردند. اما در مقابل مجبور بودند اقتدار عثمانی را به رسمیت بشناسند و برای آنان سرباز و پول فراهم آورند. این دوره‌ای موفقیت‌آمیز برای عثمانی‌ها بود، زیرا در کسوت مجاهدان و غازیانی که با کفر می‌جنگیدند، هزاران نفر از عشایری را که از دم تیغ مغولها به آناتولی گریخته بودند به خود جذب کردند. عثمانی‌ها در تماس مستقیم با بیزانسی‌ها بودند و توانستند با بیشترین استفاده از ضعف آنان نیروی انسانی بسیاری جذب کنند. این نیروها عثمانی‌ها را قادر ساخت که بر سرزمینهای مسیحی واقع در سراسر تنگه‌‌‌ها در اروپا غلبه کنند و بر آنها حکم برانند.(5) بعد از وفات سلطان اورخان، سلطان مراد اول در سال 761هـ بر تخت سلطنت نشست. او نیز فردی متدین، شجاع و مبارز بود و شیوه سلاطین پیش از خود را ادامه داد. بعد از مرگ سلطان مراد اول و بر تخت نشستن بایزید اول، کشور با اختلافات داخلی مواجه گردید و دولت عثمانی در مرحله سختی قرار گرفت. در همین دوران (سال 804 هـ./ 1402م.) قلمرو عثمانی مورد تاخت و تاز لشکر تیمورلنگ قرار گرفت. تهاجم تیمور به قلمرو عثمانی پیش‌زمینه‌هایی نیز داشت، از جمله اینکه امرای مناطق مختلف عراق پس از تسلط تیمور بر مناطق تحت قلمروشان به دولت عثمانی پناه بردند. از سوی دیگر برخی امرای ساکن در آسیای صغیر که خود را وارث اصلی دولت سلجوقیان روم می‌دانستند و از سیادت عثمانی‌ها دل خوشی نداشتند، به تیمور پناه آوردند. پناهندگان، قدرت‌هایی را که به آنها پناه گرفته بودند، به نبرد با یکدیگر ترغیب ‌کردند. مسیحیان نیز در تشجیع تیمور برای نبرد با بایزید اول کوششهایی انجام دادند. در ضمن نامه‌های آتشینی که بین تیمور و بایزید مبادله شد و از یک سو حاوی تحقیر و از سوی دیگر حاوی مبارزه‌طلبی بود، سرانجام به نبرد بین دو سپاه، در نزدیکی آنکارا، و شکست سپاه عثمانی منتهی شد. تیمور در این تاخت و تازها، هزاران نفر را کشت، مساجد و مدارس را تخریب کرد، شهر و روستا را با هم سوزاند و هزاران نفر دیگر را به اسارت کشید. تیمور پس از این نبرد، تقریباً هشت ماه در آناتولی ماند. پس از حمله تیمور، دولت عثمانی به مدت یازده سال دچار یک فترت شد و تا آستانه اضمحلال و فروپاشی پیش رفت. اما با قدرت گرفتن سلطان محمد جلبی فرزند سلطان بایزید اول در سال 816 هـ./ 1413م. دوره جدیدی از اقتدار دولت عثمانی آغاز شد. مرزهای عثمانی به مرزهای دوران بایزید اول بازگشت و حتی از آن فراتر رفت. پس از او سلطان مراد دوم بر تخت نشست و در دوران سلطنت او مقدمات توسعه بیشتر دولت عثمانی به عنوان یک امپراتوری فراهم شد. فتح قسطنطنیه در سال 855 هـ سلطان محمد فاتح بعد از وفات پدرش سلطان مراد دوم در سن 22 سالگی به سلطنت رسید. او از نبوغ خارق‌العاده‌ای برخوردار بود و اقدامات حایز اهمیتی در عرصه داخلی و خارجی انجام داد. از مهمترین اقدامات وی می‌توان فتح قسطنطنیه (سال 857 هـ./ 1453م.) را نام برد که با اقدام خارق‌العاده و شگفت‌انگیز عبور دادن 70 کشتی جنگی از خشکی بین دو دریا به طول دو فرسخ در یک شب انجام شد و سبب غافلگیری سپاه امپراتوری بیزانس و سقوط این امپراتوری گردید. فتح قسطنطنیه از بزرگترین اتفاقات تاریخ سیاسی جهان خصوصاً تاریخ اروپا و نقطه آغاز مواجهه جدی اسلام و غرب است. چنانکه تاریخ‌نگاران اروپایی نیز آن را نقطه پایان قرون وسطی و نقطه آغاز عصر جدید عنوان کرده‌اند. این فتح به همان اندازه که در جهان اسلام از غرب تا شرق و از شمال تا جنوب باعث شور و شعف و قوت قلب و طمأنینه گردید، ملت‌های اروپایی و جهان مسیحیت را دچار شوک و نگرانی و غم و غصه کرد؛ زیرا به اقتدار و سلطه سیاسی آنان در قاره آسیا پایان داد. سلطان محمد فاتح طی نامه‌‌هایی به سلطان مصر و شریف مکه خبر فتح قسطنطنیه و تحقق پیشگویی پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و سلم را به آنان ابلاغ کرد. آنان نیز این فتح را به سلطان محمد فاتح و تمام امت اسلامی تبریک گفتند و برای او دعای خیر و سرفرازی کردند.(6) فاتح معنوی قسطنطنیه اما فاتح معنوی قسطنطنیه یک عالم ربانی به نام شیخ آق شمس‌الدین دمشقی رومی، معلم، مربی و مرشد سلطان محمد فاتح بود که نسبش به خلیفه راشد حضرت ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه می‌رسید. شیخ شمس‌الدین از عالمان برجسته و طراز اول عهد عثمانی بود. در تعلیم و تربیت و آموزش علوم اسلامی و همچنین آموزش علوم ریاضی، هیئت، تاریخ و فنون جنگی به محمد فاتح بسیار کوشید. شیخ شمس‌الدین با ویژگیها و صفاتی که در محمد فاتح سراغ داشت، به او نوید داد که او می‌تواند خود را مصداق حدیث نبوی: «لتفتحن القسطنطینیة، فلنعم الأمیر أمیرها، و لنعم الجیش ذلک الجیش!» قرار دهد. این‌ گونه بود که سلطان فاتح پس از نشستن بر تخت سلطنت، تمام قوای دولت عثمانی را برای فتح قسطنطنیه بسیج کرد. پیش از آغاز حمله، سلطان به خیمه شیخ شمس‌الدین آمد و دستش را بوسید و گفت: سرورم! به من دعایی بیاموز تا با آن خدا را بخوانم و در این اقدام موفق شوم. شیخ به او دعایی آموخت. سلطان از خیمه بیرون آمد و فرمان یک حمله تمام عیار را صادر کرد. پس از ساعاتی در پی شیخ فرستاد تا در اثنای پیشروی به سوی قسطنطنیه، هم‌رکاب سلطان باشد. اما شیخ به نگهبانان خیمه‌اش توصیه کرده بود که به هیچ کس اجازه ورود ندهند. سلطان از این موضوع ناراحت شد و خود شخصاً آمد تا ببیند قضیه چیست. نگهبانان گفتند شیخ دستور داده کسی وارد نشود. سلطان اعتنا نکرد و وارد شد. در آنجا با صحنه عجیبی مواجه شد و شیخ را در حال سجده و دعا و گریه‌ و زاری دید. سجده شیخ بسیار طول کشید و وقتی از سجده برخاست، اشکها بر گونه‌هایش جاری بود و با پروردگار مناجات می‌کرد و برای سپاه مسلمانان فتح و نصر می‌طلبید. سلطان بدون اینکه چیزی بگوید به مقر فرماندهیش بازگشت و در آنجا اخبار مسرت‌بخشی از خط مقدم جبهه دریافت کرد. سرانجام قسطنطنیه فتح و سپاه عثمانی وارد شهر شد. بلافاصله شیخ خود را به سلطان رساند و دستورات دین اسلام به هنگام فتح شهرها را یاد‌آور شد و به رعایت حقوق شهروندان عادی توصیه کرد. سلطان محمد فاتح پس از فتح به اطرافیانش گفت که من از فتح قسطنطنیه چندان شاد و خوشحال نیستم که از وجود شخصیتی چون شیخ شمس‌الدین در کنار خود و در این زمان خوشحالم. اولین خطبه جمعه در ایاصوفیا توسط شیخ شمس‌الدین خوانده شد، و او بود که محل قبر صحابی جلیل‌القدر حضرت ابوایوب انصاری رضی‌الله‌عنه را به مردم نشان داد. همانا این از سنت‌های الهی است که در کنار هر فرمانده و رهبر برجسته و موفق، علمای ربانی و مخلصی وجود داشته باشند تا یاریگر آنان در انجام اقدامات بزرگ و ماندگار در تاریخ باشند.(7) اقدامات سلطان فاتح پس از فتح قسطنطنیه یکی از نکات عمده مورد توجه سلطان محمد فاتح پس از فتح آن بود که قسطنطنیه را (که پس از فتح، اسلامبول نام گرفت) به صورت یکی از مراکز سیاسی و اقتصادی جهان درآورد و با بناهای تازه بیاراید. از جمله اقدامات وی می‌توان به ساختن بناهای عمومی، مساجد، تجارت‌خانه‌ها، مسافرخانه‌ها، آبشخورها، گرمابه‌ها، پلها، مدارس، بیمارستانها(8)، رونق بخشیدن به صنعت و تجارت، اهتمام به کارهای فرهنگی، حمایت از نهضت ترجمه و تالیف، سامان دادن به امور اداری، ارتش و نیروهای دریایی، و مهمتر از همه عدالت‌گستری اشاره کرد. یک حوزه دیگر فعالیت محمد فاتح، تدوین قانون بود. وی نخستین فرمانروای عثمانی بود که کوشید نظامهای مختلف اجتماعی و شرعی سرزمینهای فتح شده در سراسر امپراتوری را تنظیم و تدوین کند و آداب و سنن خاص هر منطقه را در قالب الگوهای کلی حکومت و جامعه جای دهد. حاصل این کوششها در سه قانون‌نامه تدوین شد. قانون‌نامه اول شرایط و تعهدات افراد تحت حکومت را مشخص می‌کرد. قانون‌نامه دوم سازمان دولت عثمانی و طبقه حاکم را در بر می‌‌‌‌گرفت. و قانون‌‌‌‌نامه سوم که در اواخر حکومت وی تدوین شد سازمان اقتصادی، وضع مالکیت زمینها و مالیاتها را مشخص می‌کرد. بدین ترتیب، قوانین، رسوم و سننی که در قرون گذشته گسترش یافته بود، پس از گردآوری به صورت نهاد در آمدند. پیش از این، سلجوقیان تا حدودی به چنین اقدامی دست زده بودند. نتیجه این امر نظام دوگانه‌ای از قوانین بود، بدین معنا که سلطان در همه اموری که اسلام در آن باب به تفصیل حکم نکرده است، قانون وضع می‌‌کرد. محمد فاتح نخستین سلطان عثمانی بود که این حق قانونگذاری را در قالب قوانین فراگیر تعمیم داد و در همه امور مربوط به حکومت و جامعه قانون وضع کرد. فرمانروایان پیش از او به چنین اقداماتی دست نزده و چنین موفقیتهایی به دست نیاورده بودند.(9) سلطان بایزید دوم پس از سلطان محمد فاتح پسرش سلطان بایزید دوم (886 هـ./ 1481 م.) بر تخت سلطنت نشست. پرچم جهاد در طول زمامداری وی برافراشته بود. وی فردی مقتدر اما صلح‌طلب بود. دشمنان و رقبای دولت عثمانی که دریافته بودند در مواجهه نظامی بازنده هستند، در یک تاکتیک سیاسی ـ نظامی به برقراری روابط دیپلماتیک روی آوردند. اولین سفیر دولت روس در سال 898 هـ../1492م. در عهد حاکمیت سلطان بایزید دوم وارد استانبول شد. در اواخر زمامداری سلطان بایزید دوم، سلسله‌ای جدید در ایران یعنی سلسله‌ صفویه روی کار آمد. جنبش صفویه در نیمه قرن نهم هجری/ پانزدهم میلادی، درست در همان زمانی که مراد دوم و محمد دوم (محمد فاتح) سرگرم گسترش سلطه مرکزی عثمانی در آناتولی شرقی بودند، به صورت یک حرکت شیعی نضج گرفت. اسماعیل، یکی از فرزندان آخرین رهبر جنبش صفوی، توانست به کمک قزلباش‌ها حکومت‌های کوچک ایرانی را که پس از آق‌قویونلوها و تیموریان قدرت گرفته بودند، براندازد و طی یک دهه بر سراسر ایران تسلط یابد. به نوشته شیخ قطب‌الدین حنفی در «الأعلام»، شاه اسماعیل برای دست یافتن به چنین اقتدار و قلمرو گسترده‌ای که از رود جیحون تا خلیج بصره و از افغانستان تا رود فرات را در بر می‌‌گرفت بیش از یک میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد. بسیاری از علمای بزرگ ایران آن روز را کشت و کتابها و آثارشان را سوزاند و باعث فرار و مهاجرت علمای باقیمانده به فراسوی قلمروش گردید. شاه اسماعیل بر آن شد تا نفوذ صفویان را در قلمرو عثمانی در آناتولی شرقی نیز بگستراند. در پی این مقصود صدها تن از مبلغانی را که بخوبی توانستند پیام او را در میان عشایر نشر دهند، به منطقه اعزام کرد. عثمانی‌ها بدرستی این پیام مذهبی غیررسم